Saturday, January 28, 2006
فروش DVD با قيمت مناسب

بيش از 2000 عنوان DVD  موجود در آرشيو با قيمتي مناسب به فروش مي رسد .
تمامي DVD ها كپي شده از روي نسخه ي ارجينال است و با بالاترين كيفيت ممكن عرضه مي گردد . فيلم ها هم با فرمت DVD و هم با فرمت VCD قابل دسترسي است .
هر حلقه فيلم DVD با قيمت 2000 تومان (دو هزار تومان ) و هر حلقه فيلم VCD با قيمت 500 تومان (پانصد تومان ) عرضه مي گردد . در صورت بروز هر گونه خرابي ديسك معيوب باز پس گرفته مي شود .
طريقه ارسال بسته به در خواست خريدار با پيك  و يا با پست پيشتاز انجام مي گيرد .
براي كسب اطلاعات بيشتر  بي اين سايت مراجعه بفرماييد .
همچنين براي سفارش دادن و كسب اطلاعات بيشتر با ايميل mohsen65@gmail.com مكاتبه بفرماييد
Thursday, January 26, 2006
پرستوي فراري
پرستوي فراري از بهارم
يك امشب ميهمان اين ديارم
چو ماه از پشت خرمن ها بر آيد
به ديدارم بيا چشم انتظارم

به شب فانوس بام تار من بود
گل آبي به گندمزار من بود
اگر با ديگران تابيده امروز
همه دانند روزي يار من بود
Wednesday, January 25, 2006
چارلي و كارخانه شكلات سازي : (روالد دال 2)

در پست قبلي تا آنجا رسيديم كه دال به دليل كارش هميشه در حال سفر بود . . .
شروع جنگ جهانى دوم باعث شد كه دال به نيروى هوايى انگلستان بپيوندد و خلبان جنگى شود. يك فرود اضطرارى ناموفق باعث آسيب ديدگى شديد او شد و حتى به مدت هشت هفته بينايى اش را از دست داد. داستان سقوط دال در ليبى، نخستين نوشته او بود كه در سال ۱۹۴۲در يك روزنامه به چاپ رسيد. دال از سال ۱۹۴۹ كار در تلويزيون را هم به عنوان نويسنده فيلمنامه سريال ها شروع كرد و در اين كار آنقدر موفق شد كه فيلمنامه اش براى يكى از داستان هاى مجموعه "آلفرد هيچكاك تقديم مى كند" نامزد جايزه امى شد (سال ها بعد، يكى از اپيزودهاى سال ۱۹۸۵ اين مجموعه توسط تيم برتون كارگردانى شد). يكى از اپيزودهايى كه روآل دال براى اين مجموعه نوشت و با بازى استيو مك كويين ساخته شد، همان داستان معروف «مردى از جنوب» است كه تارانتينو در اپيزود خودش در «چهار اتاق» داستان بازسازى زنده آن را روايت مى كند. دال كم كم شروع به نوشتن فيلمنامه براى فيلم هاى تلويزيونى هم كرد و دو كتاب ايان فلمينگ، «فقط دو بار زندگى مى كنى» و «چيتى چيتى بنگ بنگ» هم توسط او به فيلمنامه تبديل شدند. «فقط دو بار...» اولين فيلم جيمز باند بود كه تفاوت هاى عمده با كتاب فلمينگ داشت و خط داستانيش عيناً بر آن منطبق نبود.
اما اولين كتاب دال كه به فيلم تبديل شد و موفقيت بزرگى كسب كرد، «چارلى و كارخانه شكلات سازى» بود. اين فيلم كه در سال ۱۹۷۱ با نام «ويلى وانكا و كارخانه شكلات سازى» ساخته شد - على رغم اينكه اقتباس از كتاب را خود دال انجام داده بود - تفاوت هاى زيادى با متن اصلى داشت. «بيلى وانكا» در قالب يك موزيكال با بازى جين وايلدر در نقش وانكا ساخته شد كه او را تبديل به شخصيت اصلى كرده بود و چارلى حضور كمرنگ ترى نسبت به داستان دارد. با اين حال نسخه سال ۱۹۷۱ با استقبال زيادى روبرو شد. روآل دال در حالى كه داستان هايش بيشتر و بيشتر مورد توجه فيلمسازان قرار مى گرفتند، در سال ۱۹۹۱ و در اثر سرطان خون درگذشت.
Tuesday, January 24, 2006
چارلي و كارخانه ي شكلات سازي : (روالد دال)


يكي از آخرين ساخته هاي تيم برتون "چارلي و كارخانه ي شكلات سازي" است نمي دانم اين فيلم را ديده ايد يا نه . اگر ديده ايد كه چه بهتر و اگر نه اميدوارم چند پستي كه به اين فيلم اختصاص مي دهم باعث شود تا به هوس بيافتيد و دلتان شكلات بخواهد .

نام فيلم: چارلي و كارخانه ي شكلات سازي
تگ لاين فيلم: اومپا –لومپا ها عاشق دانه هاي نارگيل هستند!
زمان فيلم: 115 دقيقه
درجه فيلم: PG
ژانر : ماجرايي- كمدي- حانوادگي - فانتزي
محصولي از استوديوي برادران وارنر

بازيگران: جاني دپ ، فردي هايمور ، ديويد كلي ، هلنا بونهام كارتر ، كريستوفر لي و . . .
كارگردان : تيم برتون
نويسنده: جان آگوست براساس داستاني از روالد دال

در شناسنامه ي فيلم غير از نام تيم برتون ، جاني دپ و فردي هايمور يك نام درخشان ديگر نيز وجود دارد كه توجه خواننده را به خود معطوف مي كند و آن نام روالد دال است اين فيلم اقتباسي است از كتاب او . . .
روآلد دال يكى از محبوب ترين نويسندگان كتاب هاى كودكان است كه على رغم نوشتن چند رمان، زندگينامه و حتى فيلمنامه ي يكى از فيلم هاى جيمز باند، بيشتر به خاطر داستان هاى كوتاه و رمان هاى كودكانه اش در يادها مانده است . هر چند كه خانواده دال در انگلستان زندگى مى كردند و پسرشان هم در آنجا به دنيا آمد، ولى اصل و نسب نروژى داشتند و با توجه به محبوبيت قهرمان مليشان، روآلد آموندسن، اسم او را براى پسرشان انتخاب كردند .
روآل فقط سه سال داشت كه خواهر بزرگتر و پدرش را از دست داد. او در دوران مدرسه عاشق مغازه آب نبات فروشى شهرشان بود كه بعدها الهام بخش نوشتن كتاب «چارلى و كارخانه شكلات سازى» شد. روآلد تابستان هاى دوران كودكيش را به نروژ مى رفت و وقايع اين سالها را در زندگينامه اش با عنوان «پسر: داستان هاى كودكى» نقل كرده است. او على رغم اصرار مادرش براى ورود به دانشگاه، بعد از پايان دبيرستان به شركت نفتى شل پيوست و طى مأموريت هايش براى اين شركت، به مناطق مختلف دنيا سفر كرد. چند سال زندگى در آفريقا باعث آشنايى او با حيواناتى شد كه بعدها در قصه هاى او ظاهر شدند . . .
بيا تا به كودكي برگرديم
وقتي كه رو تخته سياه
هر اسمي هست جز اسم ما
فكر تو چون فانوس راه
ياد تو تنها سر پناه
اسم تو تنها تكيه گاه

من و تو  باز مي تونيم به كودكي بر گرديم
به شكوه لحظه ي راس راسكي برگرديم
ميشه از دلشوره ها به قند لب ها رسيد
مي تونيم به بوسه ي يواشكي برگرديم

«شهيار قنبري»
Sunday, January 22, 2006
توله فروشي
يه روز داشتم توي يكي از فاروم هاي فارسي مي گشتم كه تاپيكي بيش از همه كنجكاويم رو بر انگيخت . معطل نكردم و سريع وارد شد اسم تاپيك بود : « Pet Shop »
همون طور كه مي دانيد توي ايران از اين جور مغازه ها به صورت رسمي وجود نداره اما اين دليل نميشه كه به صورت غير رسمي هم وجود نداشته باشند .
خلاصه اولين پست تاپيك را خوندم: اين تاپيك از اين به بعد بازارچه ي خريد و فروش حيوانات است . . .
اول يه آگهي فروش جوجه عقاب بعد چند تا در خواست بچه گربه از انواع مختلف، خاكستري ،سياه سفيد، رنگي، مو بلند و . . .
بعد از اين پست ها تاپيك به طرف هيجان كشيده شد يعني اولين نفر در خواست غير منتظره اي داشت : توله گرگ !
بعد از اون بود كه روي اعضاي تاپيك باز شد و در خواست خرس و آهو و مار بوآ هم داده شد . چند پست پايين تر مجددا همون كسي كه در خواست گرگ داده بود نوشته بود:
آدرس يك مركز بهداشتي حيوانات به من بديد تا ببينم گرگ داره يا نه آخه اين طوري خيالم راحت تره !
خلاصه اين تاپيك عليرغم همه فانتزي بودنش كلي خنده دار بود .آخه من تا به حال نشنيده بودم كسي توله خرس قهوه اي
سفارش بده . . . .
Saturday, January 21, 2006
رنج و شادي
برخي از انسان ها به اين نتيجه مي رسند كه بهترين چيز در زندگي شاد بودن است. برخي ديگر رنج بردن را به كار مي برند. اما بيشتر انسان ها هيچ يك را بر خود روا نمي دارند. پس به هيچ چيز نمي رسند و تنها از ميان زندگي مي گذرند.
                                                                                                «جبران خليل جبران»
Friday, January 20, 2006
به ياد زباله ها
جمعه هم داره تموم ميشه و من يك پست نوشتم تا توي وبلاگ بذارم اما طي يك حادثه مسخره متنم از دستم پريد .حسرت خوردم چون اون متن رو خودم نوشته بودم و خيلي دوستش داشتم اما خب ديگه شد . دوباره هم حال نداشتم كه بنويسمش اما ميتونم پيام اخلاقيه همون پست رو بنويسم:
من غير از توليد آشغال بلدم وبلاگ بنويسم  .خوبه ، نه !
عكسي از جمعه ي غمگين



داره از ابر سياه خون مي چكه
جمعه ها خون جاي بارون مي چكه

وقتي كه بچه تر بوديم پنج شنبه را دوست داشتيم و تنها از نام جمعه خوشمان مي آمد .چون فرداي پنجشنبه تعطيل بود و نام بعد از آن جمعه بود اما فرداي جمعه تعطيل نبود. ( چي شد) . . .
اما امروز  . . . هيچ گاه جمعه را دوست نداشتم . جمعه ها مزه ي تلخي دارد در جمعه نمي شود راحت خنديد نمي توان بي بهانه شاد بود . در خيالم رنگ جمعه سياه است .
روز جمعه طولاني ترين  روز هفته است .

. . . جمعه ها غم ديگه بيداد مي كنه

جمعه وقت رفتنه . . . موسم دل كندنه . . . خنجر از پشت ميزنه . . . اون كه همراه منه
Tuesday, January 17, 2006
رابطه انرژي هسته اي و جوزدگي
امشب داشتم كانال هاي تلويزيون رو عقب جلو و بالا و پايين مي كردم كه يكي از بخش هاي خبري توجه من رو به خودش جلب كرد . داستان از اين قرار بود كه گزارشگر تريبوني رو به داخل ايستگاه مترو برده بود و از مردم مي خواست تا در باره انرژي هسته اي صحبت كنند. خيلي جالب بود كساني كه پشت اين تريبون قرار مي گرفتند چنان با شور و حرارت در باره ي انرژي هسته اي صحبت مي كردند كه من فهميدم انرژي هسته اي علاوه بر مصارف صنعتي و پزشكي و سلاح هاي كشتار جمعي براي ايجاد جو در اجتماع هم بسيار مناسب است . . .  
Monday, January 16, 2006
شب بي جنبش بي حوصلگي
رحم كن تا شب بي جنبش بي حوصلگي
پشت اين پنجره ي خالي قابم نكنه
دارم از فكر رسيدن به تو آباد ميشم
تو بيا كه باد ولگرد خرابم نكنه

شب بي جنبش ، بي حوصلگي ، پنجره خالي ، باد ولگرد و در نهايت خراب شدنم . . .
اين روز ها واژه هاي اين ترانه برايم ملموس تر از هميشه است.
Sunday, January 15, 2006
من نبايد مي خريدم ناز تو


قفل هر در را كليدي محرم است
من ولي نامحرمم با راز تو
هر كس از بازار تو شعري خريد
من نبايد مي خريدم ناز تو  . . .
Saturday, January 14, 2006
آخرين رهگذر
من آخرين رهگذرم تو اين خيابون بلند
دير اومدم كه زود برم دل به صداي من نبند
يه روز توي برق چشات خورشيد و پيدا مي كنم
تو شب تار و سوت و كور به آرزوي من نخند

هميشه دنبال گوشه ي دنجي بودم هر چه گشتم  پيدا نكردم  اگرم بود بعد از مدت كوتاهي بوي بد نفرت مي داد . دوست دارم نوشته هايم را كسي نخواند . اصلا دوست دارم هيچ كس نداند كه من در اينجا مي نويسم ... "و چه تنهايي خوبي دارم". ميخواهم نوشته هايم را با صداي بلند براي خودم بخوانم . دوست دارم وقتي فيلمي تماشا مي كنم و از آن به وجد مي آيم اولين جايي كه به سراغش مي روم اينجا باشد دوست دارم "غزلگريه " هايم را در اينجا بنويسم .

دست هاي تو جاي امن ،زير بارون مثل طاقي
اعتماد بازوانت، از يه دنيا مونده باقي
تو به شكل خلوت من ، پر جذبه پر رازي
تو دونقطه از يه خطي، از ستاره به اقاقي

يه شكوهي داره رستن كه نگو
يه غمي داره شكستن كه نپرس
يه هوايي داره حرفات كه نگو
حسرتي داره گسستن كه نپرس

در اينجا مي خواهم شرح دهم كه چطور دستان تو جاي امن ماندن بود . مي خواهم وصف كنم تو را تا بدانند ديگران كه تو چقدر شبيه خلوت من هستيمي خواهم از شكوه رَستن بگويم و از غم شكستن از هواي حرفهايت و از حسرت گسستن . . .
Free Web Traffic Counters
Fashion Shoes